تبليغاتX
عشق نفرین شده

بی تو خیلی تنهام

 

با توام بی حضور تو ... بی منی با حضور من

 

 

اکنون در کنارم نیستی و بر تمام وجودم نیلوفر تنهایی پیچیده است

 

غم نبودنت در قالب اشک نمایان می شود که از دلم سرچشمه می گیرد و راهی به چشمانم دارد

 

می ترسم بی تو با هر قطره اشکی که می ریزم , عشقت در دلم کمرنگ تر شود

می ترسم این اشک ها , عشقت را ذره ذره بشویند و با خود به سوی عدم ببرند

 

اما این عشق ماندنیست...

 

مرگ عشق را در دلم احساس می کنم

آیا عشق هم فنا می شود ؟؟؟

 

ندای درونم رو به خاموشی است...!!!

ندایی که هر لحظه صدایت می کند...

 

بیا و مگذار مرگ عشق مقدسمان را نظاره گر باشیم!

بیا تا قلب مجنون ترین فرهاد را تقدیمت کنم

                                          بیا که این عشق عاشقانه عشقت را می طلبد      


حسرت با تو بودن...

 

خدایا !

چرا پایان هر چیز زیبا و خواستنی حسرت است ؟؟!!!

عشق هم زیباست و هم خواستنی...

چرا به دفتر عشق ای خدای لوح و قلم

به غیر حیرت و حسرت نمی زنی قلمی !


دلم تنگ است

نمی دانم !

شاید دل تنگ یک سنگ دل بودن گناه است ...

 

دلم تنگ است به وسعت زیبایی چشمانت..

دلم تنگ است به اندازه ی بزرگی قلبی که داری و در آن همه کس و هر کس را جا می دهی

دلم تنگ است برای گرفتن دستانت..

دستانی که خالی از حقیقت مهربانی را به فراموشی سپرده اند

دلم تنگ است برای روزها و شب ها..

چندی است نمی دانم شب و روز در چه لباسی می ایند و می روند

گویند زیبایی شب با ستاره هاست ..

چرا من هیچ ستاره ای را در آسمان تاریکم نمی یابم !

حتی ماه دیگر با ان همه سخاوت در آسمان گرفته ام دیده نمی شود

 

دلم تنگ است به اندازه ی تمام روزهایی که نبودی...

دلم تنگ است به اندازه ی تمام روزهایی که تو را ندارم.


 

نوشته شده توسط ندا Single در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 4:15 موضوع | لینک ثابت


شکسته بال...

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود

فارغ از هر چي خوشي پرنده خسته بود

عشقشو ازش گرفتن ... مهر غم بهش زدن

زير بار زندگي پرشم شكسته بود...

اشك تو چشمش حلقه زد ...غم به ابروش نيوورد

حتي پره شكستشو به فراموشي سپرد

پر كشيد دوباره باز تو اين زمونه غريب

زمونه اي كه حتي عشق كلامي واسه فریب


 

نوشته شده توسط ندا Single در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 19:29 موضوع | لینک ثابت


غصه چرا ؟؟!!

کوه من

غصه چرا !؟

برف ها را ؛ خورشید

دود خاکستری ات را ؛ یک باد

چهره ات را ؛ باران

صبر کن ، تا فردا

نفسی تازه کنی !


 

نوشته شده توسط ندا Single در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 19:23 موضوع | لینک ثابت


برای من هنوز ...

برای من هنوز هم تو مثل یک خیال خوب

شبیه آرامش عشق ، غرور یک ستایشی!

برای من همیشه تو ، از آسمان رسیده ای

زلال و آبی و رها ، به رنگ پاک ابرها

که از خدای آسمان به قلب من نشسته ای !

برای من ، هنوز هم ، تو حس خوب بودنی

پر از طنین امن عشق ، خود مقدس منی !

برای من هنوز هم ، تو مثل یک نیایشی

عمیق و آبی و شریف ، وسیع و سبز و سربلند

که می رسانی ام به اوج ، که می نشانی ام به نور

و می سپاری ام ؛ به عشق ...


 

نوشته شده توسط ندا Single در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 19:11 موضوع | لینک ثابت